مردی که ...
مثل لباس کهنه دلش بید خورده بودمردی که داغِ هرچه بگویید خورده بود!
روحش خبر نداشت که بی برگ و باریشآب از کدام ریشهء تردید خورده بود!
در ازدحام خاطره سر باز کرده بودزخمی که مهر باطل تمدید خورده بود!
اول کتاب قلب خودش را مرور کرد:روی حروف فاصله تشدید خورده بود!
آخر نشست، پیش خودش خوب فکر کرد«آدم» همیشه غصهء تبعید خورده بود
با یک «هوا» ی تیره نمی خواست سر کندچشمش دوباره باز به خورشید خورده بود
در جذبهء دو چشم طلا سیب دیده بود«حوا» رسید! جیغ…! و نشنید! خورده بود…!
مژگان عباسلو
برچسب ها : مثل لباس کهنه دلش بید خورده بود ( مژگان عباسلو ), امتياز : 0|
برچسب:
نویسنده: اشکان محمودی
تاريخ: جمعه
2 مهر
1395 ساعت: 20:52